تبليغاتX
امپراطور
گرم است
آتشی داریم از درون            سرکش
از چشم ها زبانه می کشد.
و به خرمن زندگانی می زند
                   نیستی می آفریند
می سوزاند             حتی دریا را !

ولی من به تو نگاه نمی کنم ...
شاید دوستت دارم ...
و شاید از آسمان چشمانت می ترسم.

من همیشه شب را دوست داشتم
نمی خواهم شب ها روشن باشد
نمی خواهم شب چشمانت را روشن کنم

<<دوستت ندارم!>>                دروغ می گویم!!
اما باور کن چون دوستت دارم دروغ می گویم!!!

رد نگاهت هنوز بر روحم باقیست
به یادگار برداشتم
فراموشت نمی کنم
اما نگاهت هم نمی کنم
دوستت ندارم
                     دروغ می گویم تا فراموشم کنی

شاید یک شب بارانی
عابری را دیدی
که خیلی آشنا بود

امپراطور

نوشته شده توسط امپراطور در جمعه پانزدهم شهریور 1387 ساعت | لینک ثابت |

دیروز از نا مهربانی خوانده بودی      
                                 در بردنی ها از همه بازنده بودی

گرچه کسی معنای عشقت را نفهمید           
                            اما دوباره مثل عشق یک دنده بودی

دیروز با گریه هایت آتشی بر دل نشاندی
                         دیگر گذشت روزی که اهل خنده بودی

دیروز یاران رفته بودند از کنارت                             
              هر کسی هم مانده بود آن را ز قلبت رانده بودی

آیا دوباره در کنارم باز هستی؟                              
                                دیروز گویی از همه شرمنده بودی

دیروز رفت روزی که بودی در کنارم             
                 امروز اگر دیروز بود، باز هم کنارم مانده بودی

 

komeil

نوشته شده توسط امپراطور در شنبه نهم شهریور 1387 ساعت | لینک ثابت |

فقط نگاه می کنم. چیزی نمی بینم جز دیوار، و از هر کوچه که می روم به هیچ چیز نمی رسم جز دیوار.

ما انسان ها فکرمی کردیم هر چه بیش تر باشیم دوستان بیش تری خواهیم یافت اما وقتی در شهر ها دور هم جمع شدیم، فقط دیوار ساختم!

در تاریکی زندگی می کنیم. در زیر نورهای مصنوعی. و زندگی مصنوعی برای خود ساختیم. خورشید را نمیبینیم. رنگ غروب را فراموش کرده ایم.خیلی که به خودمان لطف کنیم، پنجره ها را باز می کنیم اما در ها همیشه بسته اند. با قفل های بزرگ.

خیلی ها را می شناسیم، اما کم اند کسانی که دوست خطابشان می کنیم و به تعداد انگشتان دست هم نیستند کسانی که واقعا دوست می دانیم.

دور خود را دیوار کشیدیم و از پنجره به دیگران نگاه می کنیم. انگار کلید درها را هم گم کرده ایم. و منتظریم تا کسی کلید را پیدا کند، در را باز کند و وارد حریم ما شود.

این دقیقا کاریست که ما انسان های امروزی می کنیم.

دیوارتان را بشکنید، تا حق انتخاب پیدا کنید. تا ببینید گرمای تابستان چه لذتی دارد. تا ببینید دستان یک دوست چقدر در زمستان سرد دلگرمی می دهد.

صدای پرستوها را که می شنویم یاد کوچ، یاد سفرمی افتیم و یاد پرواز. این ها یعنی آزادی، یعنی عشق. بیایید با پرستوها همسفر شویم.

_ پرواز یعنی تفکر بدون کلمات

_ عشق به خودزمینه ساز همه عشق هاست

_ وقتی برق میره انگار ساعت ها هم دیگه کار نمی کنه!

_ همه مردم حرفهایی را که می زنید می شنوند
  دوستانتان به چیزهایی که می گویید گوش می کنند
  اما دوستان خوب کسانی اند که به چیزهایی را که نمی گویید، گوش کنند!

نوشته شده توسط امپراطور در پنجشنبه هفتم شهریور 1387 ساعت | لینک ثابت |

زمستان است و بوران است و باران و پریشانی

به یاد چشمهایت بی سر و پا شعر می گویم

نمی دانم زمستان داستان دارد

حکایت می کند از بی وفایی ها

نمی دانم زمستان فصل تنهاییست

نمی دانم هوایش سرد و طوفانیست
...

زمستان است چشمانت ولی زیباست

نگاهت آبی آبیست،  اما...

آبی سرد زمستانی

اگر معشوق مثل چشمهایت بی وفا باشد

زمستان فصل تنهاییست

زمستان سرد و بارانیست

هوایش سخت طوفانیست
...

و تو رفتی...

پریشان کردیم، اما...

زمستان را رها کردی

ولی من مانده ام تنها میان باد و بورانش

میان اشکهایم سیل بارانش
...

زمستان فصل تلخی بود، اما...

برای تو زمستان آبی آبیست

باز هم گفتم زمستان آبی است، اما...

سرد سرد است مثل سرمای نگاه تو

چشمهایت آبی است ،اما...

آبی سرد زمستانی

 

komeil

 

نوشته شده توسط امپراطور در جمعه یکم شهریور 1387 ساعت | لینک ثابت |

دانشمندان و عاشقان و فیلسوفان و زاهدان و بازاریان و جامعه گرایان همه و همه راست می گویند. اما اگر اینگونه است چرا هنوز جنگ هست؟ چرا هنوز تجاوز است؟ چرا هنوز خودفروشی هست؟ چرا هنوز دروغ های بزرگی مثل تاریخ هست؟

افراط. اساس تزویری که بشر به آن گرفتار شده همین است. چرا بیشتر کسانی که جایزه های نوبل علمی دریافت کردند به خدا اعتقاد ندارند؟ چرا بیشتر پزشکان بزرگ دنیا عشق را نوعی بیماری می دانند؟ چرا عاشقان تارک دنیا می شوند؟ چرا بین مردم جنگ می شود؟ اصلا ملت یعنی چه؟ ایرانی ها با چینی ها یا مسلمانان با مسیحیان چه تفاوتی دارند؟ مگر همه انسان نیستند؟

من می گویم. بشر دچار افراط شده است. مثل همان افراط در آزادی که آدم در ابتدا بدان دچار شد. انسان هایی که وقتی وارد یک زمینه که می شوند دیگر چشم هایشان جاهای دیگر را نمی بیند. دانشمندان فقط به علم مادی قناغت می کنند و آنقدر پیش می روند که جان خودشان را هم در این راه فدا می کنند. چه تفاوتی دارند با عاشقانی که که آنقدر یک سویه زندگی می کنند که در راه عشق کوه کن می شوند. چه فرقی می کنند با کسانی که وقتی پای پول به میان بیاید سخت ترین کارها را انجام می دهند و تا آخرین لحظه زندگی در اضطرابند.

تنها دلیل همین است. زیاده روی. زندگی یک سویه. وقتی وارد یک آزادراه می شوند دیگر به این فکر نمی کنند که خروجی هایی هم هست. راه های دیگری هم هست.

از تقلید و ریا دوری کنید. خدا پشت همین دیوار است.

تنها وقتی می توانید ادعای آزادی کنید که خود را در قید و بند هیچ چیزی نیابید. برای دیگران زندگی نکنید. دیگرانی که خود هم برای دیگری زندگی می کند. این سرنوشت ما انسان ها نیست.

من همانی هستم که می خواهم. شما چطور؟

امپراطور

در ادامه مطلب بخش دوم نامه دکتر شریعتی به مظلومان تاریخ را بخوانید.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط امپراطور در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387 ساعت | لینک ثابت |

ابو علی سیناپیروان برتری عقل می گفتند که کمال نفس انسان به این است که مجموع عالم (کلیات عالم نه جزئیات آن!) در ذهن او منعکس شود. یعنی جهانی عقلانی مشابه جهانی عینی. یعنی انسان خودش یک جهان در برابر آن جهان بشود.
هر آن کس ز دانش برد توشه ای
جهانی است بنشسته در گوشه ای
انسان کامل به عقیده فلاسفه انسانی که عقلش به کمال رسیده است، ولی با فکر و استدلال و برهان به این جا رسیده است. ولی فلاسفه تنها به این قناعت نمی کردند. می گفتند دو حکمت وجود دارد: حکمت نظری (یعنی شناخت عالم) و حکمت عملی. حکمت عملی یعنی تسلط کامل عقل بر همه غرایز و همه نیروهای وجود خود.
بنابراین وقتی شما عالم را با فکر و استدلال درک کنید و عقل خود را بر ذهنتان مسلط کنید به کمال رسیده اید. این مکتب مکتب عقل و حکمت است.
یکی از فصول و بخش های عالی ادبیات ما بخش مناظره عقل و عشق است. اما چون کسانی که وارد این بحث شده اند اغلب خودشان اهل عرفان بوده اند همیشه عشق را بر عقل پیروز کرده اند.
مکتب عشق برای رسیدن به کمال، عقل را کافی نمی داند، می گوید: عقل، جزئی از وجود انسان است نه اینکه تمام ذات انسان عقل او باشد. عقل مثل چشم یک ابزار است. ذات و جوهر وجود انسان عقل نیست، روح است و روح از عالم عشق است و جوهری است که در آن جز حرکت به سوی حق چیز دیگری نیست. این است که عقل در این مکتب تحقیر می شود.حافظ گاهی این مطلب را با تعبیرات عجیبی می گوید:

بهای باده ی چون لعل چیست، جوهر عقل

بیا که سود کسی برد که این تجارت کرد
عرفا همیشه مستی(بی خبری!) را بر عقل ترجیح می دهند. توحید آنها وحدت وجود است، توحیدی که وقتی انسان به آنجا برسد وحدت شکل پیدا می کند. انسان در اوج کمال عین خدا می شود، اصلا انسان کامل خود خداست. هر انسانی که به کمال می رسد از خودش فانی می شود و به خدا می رسد.
ادامه دارد...

این مطالبی که خواندید با هدف خاصی بیان شد تا بعدا در مورد ایده ای بگویم که همه چیز را با هم دارد!!!

در ادامه مطلب نامه ای از دکتر شریعتی قرار گرفته (بخش اول). نامه تکان دهنده درباره فرهنگ.

کوروش فراموش شده چون نشانی از طاغوت بود ولی او نماد فرهنگ باستانی و بزرگ ایران است! حتما بخوانید. این مطلب رو دوست خوبم محمود امینی ارسال کرده. شما هم اگر مطلبی جالبی دارید استقبال می کنیم.

امپراطور


ادامه مطلب
نوشته شده توسط امپراطور در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387 ساعت | لینک ثابت |