تبليغاتX
امپراطور

فقط یک ساعت
شنبه پنجم مرداد 1387 ساعت

نا امید تر از هر روز به خانه رسیدم، باز هم کسی خانه نبود، باز هم محتاج کلید شدم، باز هم وارد خانه شدم.

در، پشت سر من محکم تر از هر روز بسته شد. انگار دیگر خیال باز شدن نداشت. دیوارها هم ساکت تر از هر روز بودند. سکوت وحشتناک خانه وعده ی رخ دادن یک اتفاق را به من می داد. انگار همه انتظار وقوع آن اتفاق را می کشیدند.

در، دیوار، پنجره، ساعت، وحتی گیتار که برای اولین بار سکوتش را می دیدم. من هم به جماعت منتظر پیوستم.

چندی گذشت، تا اینکه یک نفر در نزده وارد خانه شد. چهره ی زیبایش برایم آشنا بود، انگار هر روز او را می دیدم اما به خاطر ندارم کجا! غریبه بود اما آشنا می زد. از او خواستم که خودش را معرفی کند. اولین جمله ای که به زبان آورد این بود :

من عزرائیل هستم.

خیلی بهتر از عزرائیلی بود که برایم تعریف کرده بودند به خاطر همین باورم نشد. گمان کردم که اشتباهی شنیدم.

به من گفت بیشتر از اینکه مرا برای تو تعریف کرده باشند مرا برای تو تحریف کردند و نه تنها مرا بلکه...

خیلی راحت متقاعدم کرد. باورم شد که او عزرائیل است اما باورم نشد که وقت مرگم فرا رسیده. از ترس داشتم می مردم. مگر می شود منی که تا همین یک ساعت پیش بدون هیچ درد جسمی در خیابان راه می رفتم ابنک بمیرم. همین فکر و خیال ها مرا مجبور کرد که از او بپرسم

تو فرشته ی مرگ هستی؟ برای گرفتن جان من آمدی؟

پاسخش کمی برایم مبهم بود. به من گفت این طور که فکر می کنی نیست، فقط دل بکن که باید برویم!

با شنیدن جمله ی "دل بکن" از عزرائیل تمام آرزوهایم رو به روی چشمم صف کشیدند.

پرسیدم گناهم چیست؟ پاسخ داد که دیگر از زندگیت لذت نمی بری!!!
حق با او بود.

پرسیدم به کجا می بری؟ پاسخ داد به جایی که در آنجا شاید از زندگیت لذت ببری.

میخواستم به دست و پایش بیافتم و التماس کنم که از من بگذرد، اما کمی که فکر کردم دیدم برای من مردن بهتر از ماندن است. بعد از این لازم نیست که روزها را با درد تنهایی تحمل کنم و دل به این خوش کنم که شبها، تنها تر از این هم امکان دارد. بعد از این لازم نیست که نا امید و نیازمند، منتظر باشم. بعد از این لازم نیست که چشمان ترم را کسی نبیند. بعد از این لازم نیست که از مرگ بترسم چون پاسخ های زیبایش برای بی نهایت سوال هایم، مرا راضی کرده بود با دل خوش همراه او بروم.

اما هنوز دل کندن برایم کمی سخت بود، نمی توانستم مادیات را نادیده بگیرم، مادرم بدون من چه می کند؟ من بدون مادرم؟ دوستانم بعد از من چه می کنند؟ دشمنانم؟ خانواده ام؟آرزوهایم؟

این اتفاق آن چنان ناگهانی رخ داد که حتی وقت نشد با آنها خداحافظی کنم. به عزرائیل گفتم که با تو می آیم فقط فرصتی کوتاه به من بده تا با این دنیا خداحافظی کنم.

گرچه نمی پذیرفت اما آنقدر شیرین زبانی کردم و زبان ریختم تا قبول کرد یک ساعت دیگر هم زنده بمانم.

به من گفت سریع تر کارهایت را انجام بده، وقت را تلف نکن و بیخود هم به فرار فکر نکن که نمی توانی. این را گفت و مرا با دنیا تنها گذاشت.

باز هم تنها شدم. من مانده بودم و یک خانه خالی مثل همیشه، اما مهمتر از همه این بود که فقط یک ساعت وقت داشتم. 

فقط یک ساعت
یک ساعتی که از همین حالا آغاز شد.

اولین چیزی که مرا آزار می داد صدای تیک تاک ساعتی بود که قبل از این اتفاق ساکت بود.

دیوار ها هم پر سر صدا ترین ساعت زندگیشان را تجربه می کردند. در آن هیاهو تنها صدایی که دلنشین بود صدای گیتار بود.

پنجره را باز کردم تا برای آخرین بار هم که شده این هوای مسموم را استشمام کنم، چون سالها از این هوا لذت می بردم اما حالا همه چیز رنگ و بویی تازه گرفته بود. همینطور که ریه ها را از هوا پر و خالی می کردم یادم افتاد که؛

فقط یک ساعت
یک ساعتی که چند دقیقه ای هم از آن گذشته بود.

زمان چه ارزشی به خود گرفته بود. در تمام عمرم به یاد ندارم که وقت این چنین برای من مهم بوده باشد.

هرچقدر به این فکر کردم که این یک ساعت را چگونه به پایان برسانم به جایی نرسیدم. سالها در پی این بودم که پله های نردبان ترقی را سریع تر بپیمایم اما حالا می دیدم که نردبان، به دیوار اشتباهی تکیه داده شده بود.

پریشانی واقعی را تجربه می کردم، همزمان به صد موضوع فکر می کردم. به این فکر می کردم که اگر وقت بیشتری داشتم؛ باز هم بی چتر زیر باران قدم می زدم و به سختی از روی درخت بی نهایت بلند توت می چیدم و می خوردم، حتما برای آخرین بار به سینما می رفتم.

به همه ی کارهایی که از انجام دادن آن لذت می بردم فکر کردم، اما یک ساعت خیلی کم بود برای انجام دادن حتی یکی از آنها.

فقط یک ساعت
یک ساعتی که نیمی از آن هم گذشته بود.

صدای تیک تاک ساعت همچنان آزارم می داد. برای رهایی از این صدای وحشتناک نیاز به سرگرم شدن داشتم. برای همین رفتم و یک قلم و کاغذ برداشتم و شروع به نوشتن کردم.

از همه جا، از همه چیز، از همه کس، از همه عمر.

از همه ی جاهایی که رفتم یا دوست داشتم بروم. از همه ی چیزهایی که به دست آوردم یا دوست داشتم به دست بیاورم. از همه ی کسانی که با من بودند یا دوست داشتم با من باشند. از همه ی عمری که تلف شد.

نوشتم که آرزوها گرچه به شما نرسیدم اما همچنان دوستتان دارم.

خطاب به مادرم نوشتم که دیگر چشم انتظارم نباش وقت دیر آمدنم. دیگر زحمت های بی منت برای من نکش.

نوشتم، دوستان دیگر برایم نامه نفرستید، دیگر به من زنگ نزنید، دیگر مرا یاد نکنید که دیگر به شما پاسخ نخواهم داد. دیگر با شما به کوه نمی آیم، دیگر با شما زیر سایه ی درخت نمی شینم.

نوشتم، ای دوستان صمیمی و غیر صمیمی من، دشمنان، خانواده، آرزوها.... خداحافظ

و تویی که هیچگاه از من یاد نکردی دیگر اشک ندامت نریز. آن روز که در دست تو بودم مرحمتی می کردی، امروز که شده ام خاک چه سود اشک ندامت؟

آه ...   باز هم به تو رسیدم

تویی که هیچ وقت از من یاد نکردی، تویی که همیشه به یادت بودم و در این لحظات واپسین هم، باز تو آخرین یاد آمده ی من هستی.

دل کندن از تو سخت تر از دل کندن از همه ی دنیاست.

رسیدن به تو بزرگترین آرزویم بود که هیچگاه بر آورده نشد. دیدن خنده های تو لذت بخش تر از تمام لذت های دنیا بود. صدای خنده های تو از صدای گیتار هم دلنشین تر بود. صد حیف که فقط یک ساعت از عمر من باقی مانده بود، اما می خواستم تو را بنویسم.

فقط یک ساعت
یک ساعتی که فقط چند دقیقه از آن باقی مانده بود.

چگونه تو را در این چند دقیقه بنویسم، برای نوشتن تو همه ی عمرم را تلاش کردم اما نتوانستم. حالا در این چند دقیقه چگونه تو را بنویسم. حتی نمی شد تو را نادیده گرفت که تو در تمام لحظات من حضور داشتی، تو مانند شعری زیبا برجسته ترین سطرهای زندگی من را تشکیل می دادی. نه، تو شاه بیت شعر زندگی من بودی. نمی گویم زیبائی هایت کم بود، می گویم زندگی ام زیبا نبود. زیبایش فقط تو بودی.

چگونه زیبایی های تو را شرح دهم که خنده هایت که هیچ، بلکه راه رفتن تو هم زیبا بود، بلکه حرف زدن تو هم زیبا بود، بلکه نشستن، بلکه برخاستن، بلکه پریدن تو هم زیبا بود.

آه که تمام وجودت زیبا بود.

در این لحظات وا پسین چه فکر هایی به سرم هجوم می آورد. فکر لذت هایی که هرگز تجربه نکردم.

لذت قدم زدن با تو زیر باران، لذت چیدن توت از روی درخت بی نهایت بلند برای تو، لذت رفتن سینما با تو.

چه لذت بخش بود اگر گاه و بیگاه صدای لطیف تو را می شنیدم. چه لذت بخش بود اگر پریشانی مرا التیام می بخشیدی. چه لذت بخش بود اگر با من می ماندی و بی من نمی رفتی.

نمی دانم کجا؟ نمی دانم چرا؟ ولی رفتی.

فقط یک ساعت
یک ساعتی که همین حالا به پایان رسید.

آخرین دقائق زندگیم با یاد تو چه لذت بخش شده بود. حالا که تو به یاد من آمده بودی دیگر نمی خواستم از دنیا دل بکنم.

وقتی که عزرائیل در حال نزدیک شدن به من است، من فقط به تو فکر می کنم.

عزرائیل رو به رویم ایستاد و از من پرسید: دل کندی؟ و منی که فقط به تو فکر می کردم پاسخ دادم، نتوانستم.

عزرائیل با لبخندی شیرین به من گفت پس هنوز از این زندگی لذت می بری؟ و منی که فقط به تو فکر می کردم پاسخ مثبت دادم.

عزرائیل گفت تا وقتی که از این دنیا لذت می بری باید در آن بمانی، و منی که فقط به تو فکر می کردم؛ ماندم.

عزرائیل رفت.

و من تصمیم گرفتم باقی عمرم را وقف تو کنم.

 

 

کمیل صادق

  

 

نوشته شده توسط امپراطور | موضوع: | لینک ثابت |